محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )

80

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )

افريسموس - به سكون سين بىنقطه و ضم ميم و واو و سين ديگر ساكن به يونانى مرضى است كه مردان را به هم مىرسد و آن شدت نعوظ است يعنى پيوسته آلت مردى ايستاده مىباشد و به اسقاط همزه هم هست . افريشم - بر وزن و معنى ابريشم است گويند مقراض كرده و سوخته آن را در معاجين خوردن تن را فربه سازد . افزا - به فتح اول با زاى هوز بر وزن اجزا افزايند و افزون را گويند و امر به افزودن هم هست يعنى بيافزا و زياده كن و به معنى خميازه هم آمده است . افزار - بر وزن رفتار به معنى كفش و پاىافزار باشد و بادبان كشتى را نيز گويند و آلات پيشه‌وران باشد عموما و دفتين جولاهگان را گويند خصوصا و ادويه گرمى كه در طعام كنند همچو فلفل و دارچينى و زيره و مانند آن . افژول - با زاى فارسى بر وزن مقبول به معنى تقاضا و انگيز باشد و به معنى پريشان هم آمده است . افژولنده - بر وزن افروزنده بر انگيزنده و تقاضا كننده را گويند و به معنى دور كننده و پريشان سازنده هم آمده است . افژوليدن - بر وزن افروزيدن به معنى برانگيختن به جنگ و بر سر كار آوردن و تقاضا نمودن و پريشان ساختن و دور كردن هر چيز باشد خصوصا گردى كه بر جامه نشيند . افسا - با سين بىنقطه بر وزن ترسا به معنى رام كننده و افسون‌گر باشد . افسار - بر وزن رفتار به معنى افسا است كه افسونگر و رام كننده باشد و چيزى را گويند كه از چرم و مانند آن سازند و بر سر اسب و استر و امثال آن كنند . افسان - بر وزن ترسان آهنى و سنگى را گويند كه بدان كارد و شمشير و مانند آن تيز كنند و به معنى افسانه و سرگذشت هم گفته‌اند و افسونگر را نيز گويند . افسانه - بر وزن مستانه سرگذشت و حكايات گذشتگان باشد و مشهور و شهرت يافته شده را نيز گويند . افساى - با ياى حطى بر وزن ليلاى افسونگر و رام كننده را گويند و افسائيدن رام كردن را . افسر - بر وزن بر سر به معنى تاج باشد و آن را به عربى اكليل خوانند . افسردن - بر وزن افشردن به معنى سرد شدن و يخ بستن و منجمد گرديدن باشد و از چيزى و كسى دل سرد شدن هم هست . افسر دير اعظم - به كسر رابع كنايه از آفتاب عالمتاب است . افسرسگزى - به كسر سين بىنقطه و سكون كاف فارسى و زاى نقطه‌دار به تحتانى رسيده نام سازى باشد كه نوازند و نام تصنيفى و قولى است از تصنيفات باربد . افسر شدن - كنايه از پادشاه شدن باشد . افسنتين - به كسر ثالث و سكون نون و فوقانى به تحتانى رسيده و به نون زده نوعى از بوى مادران كوهى است گل آن باقحوان و تلخى آن به صبر نزديك است درد چشم را سود دارد . افسوس - با واو مجهول بر وزن محبوس به معنى ظلم و ستم و بيراهى باشد و دريغ و حسرت را نيز گويند و به معنى بازى و ظرافت و سخرولاغ هم هست و با واو معروف نام شهر دقيانوس بوده و بعضى گويند به اين معنى عربى است . افسون - بر وزن افيون خواندن كلماتى باشد مر عزايم‌خوانان و ساحران را به جهت حصول مقاصد خود و به معنى حيله و تزوير هم هست . افشار - با شين نقطه‌دار بر وزن دستار به معنى افشردن باشد يعنى آب از چيزى به زور دست گرفتن و ريزنده و ريختن پى در پى را نيز گويند و به معنى خلانيدن هم آمده است و امر به اين معنى نيز هست يعنى بخلان و بيفشار و بريز و به معنى ممد و معاون و شريك و رفيق نيز گفته‌اند همچو دزد افشار و نام طايفه‌اى هم هست از تركان . افشره - به ضم ثالث و فتح راى قرشت هر چيز كه آن را افشرده باشند و به عربى عصاره گويند . افشك - بر وزن چشمك شبنم را گويند كه شبها بر روى سبزه و گل و لاله نشيند . افشنگ - بر وزن خرچنگ به معنى افشك است كه